کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

پسر/فلش فیکشنی از سعید سرحدی

پسر ساکت و آرام بر سر پیکر بی جان خواهرش نشسته بود. تمام دهکده ویران شده بود. پسر نگاهی به جسد پیشگو که خود از چنین حادثه ای خبر داده بود انداخت. بیگانگان و سگهایشان، وارد دهکده شده بودند، با نقشی سرخ رنگ بر روی بازوانشان بین جنازه ها بدنبال کسانی بودند که هنوز زنده اند. آنها به بازماندگان کمک می کردند. پسر زبان بیگانگان را نمی فهمید ولی یک کلمه بیش از همه تکرار می شد.

سونامی