کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

همدم/داستان کوتاهی از بهزاد شیبانی

باد در کانال کولر، مثل شغالی زخم خورده و گرسنه، زوزه می کشید. از پشت پنجره ی اتاقش، بیرون را نگاه کرد. ساختمانها از هر سو به آسمان رفته بودند با بدنه های بتونی،  به رنگ خاکستر. یک اتومبیل هیلمن زرد با سقف مشکی کنار دیوار ساختمان روبروی خانه اش، ماهها ست افتاده ، انگار در خوابی سنگین مرده است، او هر روزعصر می دیدش. وقتی که لباس های خیس آویخته  بر بند های رخت را، در تراس ها نظاره می کرد، درست همان وقت که کنار پنجره سه تارش را روی زانو می گذاشت و آرام ُنت های موسیقی را می زد، آرام,آرام تا خاطره  کسی  که مدتها پیش رفته بود ٬ بیدار نشود.

دو کبوتر کنار لبه ی پنجره اتاق نشستند و از سرما  پرهایشان را پُف  داد ند. دلش  سوخت و کمی برنج پخته برایشان آورد، تا پنجره را باز کرد٬ هر دو پر  کشیدند وپریدند. برنجها را روی لبه ریخت تا شاید دوباره بیایند. هوای سرد بیرون به اتاق  خزید، لیز  خورد روی سرامیک های کف اتاق، بعد از انگشت کوچک پایش وارد بدنش شد٬ آمد بالا تا به پنجه های دست  رسید، سه تار را به  کتابخانه تکیه  داد.  به کتاب هایی نگاه کرد که هر بار بازشان می کرد، تکه هایی از خودش را می دید ٬ لابه لای ورق های تا خورده، زندگی می کردند.

 صدای زنگ تلفن او را به خود آورد، گوشی را برداشت

 قبل از آنکه حرفی بزند٬  صدایی آرام و یواش گفت : سلام. منم و بعد صدا بلندتر شد و ادامه داد:

-  سلام نجمه ، خوبی چه کار میکنی؟

-  سلام ،خوبم ، چطوری تو؟

-  ببینم، امروز کلاس ریاضی٬ یه جوری نبود؟ 

-  با کسی هستی؟

-  آره ٬ .....امروز گفتی که عصر بیریم تو حیاط طناب بازی٬ یادته ؟

- من گفتم؟!

- ... خوب باشه٬ تو زنگ بزن٬ اگه مامانم اجازه بده شاید بیام٬ شاید

- آها...... باشه الان زنگ می زنم.

- الان نه، من مشقامو نوشتم، خوب، اما هنوز تمرین ریاضیم تموم نشده .  مامانم  می خواد بیاد با هام کار کنه،  تو نیم ساعت دیگه زنگ بزن، باشه؟

 - باشه، نیم ساعت دیگه زنگ می زنم .

 -  مامانم الان  از اتاقم رفت بیرون ٬ یادت نره،خوب، من منتظرم، باز مجبور نشم زنگ بزنم. حتما زنگ بزنی، فراموش نکنیا.خوب،  تو رو خدا یادت نره .

بغض نمی گذارد حرف بزند.

- چرا جواب نمی دی من منتظرم . فهمیدی چی گفتم؟ مامانم الان میاد٬ زنگ بزنی خوب! 

  با زحمت آب دهانش را قورت می دهد و فقط می گوید:

 باشه.

باید چیزی آماده می کرد. شاید چای بد نباشد، البته ! با خودش حرفی زد. کابینتهای آشپزخانه را به امید یافتن شکلات زیر و روکرد، چقدر خوب بود اگر کمی چیپس داشت ، ظرف آجیل پر بود از پسته های دهن باز و مغز بادام٬ چقدر عالی.

 همه چیز را روبه روی  تلویزیون روی میز گذاشت .چای، شکلات، آجیل، کمی میوه، یک ظرف پُر اسمارتیز، چند کلوچه شیرین وقندانی از نُقل و پولکی .

  

وقتش رسید. تلفن را بر داشت و با مادر" پریا "حرف زند، صدایش کمی لرزید وقتی خواهش کرد، بگذارند پریا به خانه او بیاید...

حالا، پیرمرد چروکیده با پریا دختر هشت ساله ی همسایه، پلی استیشن بازی می کند. می خندد، هر وقت پریا بر سرش هوار می کشد که چرا بلد نیست درست بازی کند. دوباره بازی را خراب می کند و باز پریا جیغ می زند،  پیرمرد زیر لب می خندد. دخترک  غرق بازی است.