" نقدی بر «احتمالاً گم شده ام» سارا سالار "
محمد رضا جوانروح

روايت داستان در هشت بخش صورت مي گيرد. بخش اول به معرفي
شخصيتهاي اصلي داستان كه رواي، گندم، كيوان، منصور و ساميار است ، در قالب سه قصه
پيش گفته اختصاص دارد. بنحويكه دردو صفحه اول داستان با 4 الي 5 شخصيت اصلي آشنا
شده و در ادامه بخش، كنش ها و حالات اين شخصيتها در قالب جملات كوتاه و موجزي
بيان مي شود. "مي گويد: چه طوري؟ چقدر دلم مي خواد كه بگويم به تو چه،
ولي مي گويم: خوبم . " و يا "خنده ام ميگيرد... مواظب خودت باش... ديروز
منصور هم همين را بهم گفت، مواظب خودت باش! " و «گندم بلوزش را
بالا مي زند... مي گويد: من با يك روح عشق بازي مي كنم . دروغ مي گويد. گندم
خيالباف است» و يا «دكتر پرسيد: چند وقت است با گندم به هم زدي ؟ ـ
گفتم: هشت سال – دكتر پرسيد: كي با گندم آشنا شدي؟ ـ گفتم: سال اول دبيرستان – دكتر
پرسيد: كجا با هم آشنا شديد؟ ـ گفتم ـ زاهدان ، دبيرستان ...»
ـ بخش دوم داستان، قصه گندم است و
مفاهيم و مضامين تقدير و سرنوشت .جريان سيال ذهن راوي در رفت و
برگشتهاي زماني، قصه دور و گذشته گندم و راوي را شرح ميدهد، با عبارتهايي گويا و
حديث نفس وار . « به گندم گفتم: اين پسره فريد از آن كثافتهاست. ـ گندم گفت:
نويسنده اگر كثافت نباشد از توش چيزي در نمي آيد» . و يا «مي
خواهم گندم يكي از آن لبخندهاي لعنتي اش را بزند و بگويد : خانم جان، جدا شبيه هم
نيستيم؟ - مي خواهم مادر بزرگش آن طور نگاهم كند. آن طور كه چيزي بود بين مهرباني و
ترحم» . و « ميخواهم لبخند بزنم و همان وقت به خودم بگويم، يعني وقتي من هم
لبخند مي زنم به اندازه گندم خوشگل مي شوم و بلافاصله به خودم جواب بدهم امكان
ندارد...»
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
سیّد محمّد صدرالغروی
غمگین و متفکر
فارغ از
هیاهوی روز
بر نیمکتی میان چمن های خالی
کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
. يادداشت بی ملاحظه .
. خارج از ادبيات .
آزارهاي جنسي خياباني/سنگ فرش مثل خيابان/و خداوند زن را آفريد
. ترجمه .
ده نکته براي نوشتن داستاني در حد انتشار/هفت شيوه براي نوشتن فلش فيکشن /رابطه جنسي در داستان
. داستان کوتاه .
براي ديدن داستان هاي کوتاه کليک کنيد
. فلش فيکشن .
شنود/اول يا ميانه ي راه - آزادي مشترک - سفر - وصيت چوپان/رهايي/تو رو خدا/بازيگر زندگي/همسر خوب يا بد/تله/سگ آبي و رحمت خدا/آخرين بار
. نقد .
هياهوي بسيار براي
هيچ
يادداشتي بر کافه پيانو
. شعر .
باران/روياي هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصيان/اين روزها - شعر نو/يک عاشقانه آرام براي پابلو نرودا/حرف هاي در گلو مانده/من و بيهودگي ، تکرار ، ريحانه/ابرهاي بارانزا و ماگنوليا/رام نارام/کروکي يک قتل عمد
. مقاله .
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس/كينه هاي ازلي در تاجر ونيزي/نقد ادبي چيست؟ قسمت اول/نقد ادبي چيست؟ قسمت پاياني/افسونه هاي هري پاتر
شلاق!
زندگی را تاخت نزن!
شلاق/شلاق سرکشِ من!
لازم باشد
پاشنه ات را رَگ خواهم زد
تا تراوشِ هر ماهه ی دَردت
شکاف های نیازم را پُر کند
پاشنه ات را رگ خواهم زد
تا رُسِ مادّه ی مادیونت
شهوت رسیده ام را التیام بخشد
لازم باشد
قَدَمت را زخم خواهم زد
تا آهَت تنها
مال من باشد
تنها
مال
من...
( تهران- یکشنبه 13 مرداد ماه 87- 12:30 ظهر- جایگاه تسخیری – لاک قرمز! )
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
اگر مایلید با کافه داستان همکاری کنید به ما ایمیل بزنید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام
رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل
شدی.
زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام.
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.