کامو و سارتر دور میزی در یک کافی شاپ نشسته اند و من کاملأ ناگهانی به سمت آنها می روم و دوست دارم که با آنها صحبتی داشته باشم. کنار آنها می نشینم و کامو و سارتر در حالی که دارند با هم دعوا می کنند من را میبینند. از آنها سئوال می کنم:
_ دعوا نکنین. چی شده؟ میتونم کمکتون کنم؟
سارتر_ نه آقا، یه مشکل فلسفیه.
_ شاید بتونم یه نظراتی بدم.
کامو_ بهتره خودمون حلش کنیم.
_ فکر کنم به خاطر اینکه نمیتونید سیگار بکشید ناراحتید؟ آره؟
سارتر_ البته اونم هست. دیگه نمی شه اصلأ تفکر کرد. مگه میشه آخه؟
_ کامو جان شما چی؟
کامو_ منم مشکل دارم.
_ خوب دیگه همه چی حل شد. بده دو تا از بزرگترین نویسنده ها و فیلسوفهای جهان دوستی شان به خاطر همچین چیزی سقوط کنه!
سارتر_ اسم رمان اینو نیار که اصلأ حال و حوصله ندارم.
کامو_ آره، ولش کن این آفتاب زده به کله اش.
سارتر_ آفتاب که همیشه تو رمانای توئه، رمانای بی پایه و اساست.
_ شما ها که همیشه دم از فلسفه ی وجودی و اصالت وجود می زنید، اگزیستانسیالیم و آزادی اراده، برا چی با هم دعوا می کنید؟
کامو_ این دوست عزیز من اومده یه نقدی روی یه رمان من نوشته که خیلی تنده.
سارتر_ خوب چیکار کنم آدم حالت تهوع بهش دست می داد با خوندنش. باید نقد تند می نوشتم تا دیگه نری سراغ این جور نوشتن.
_ تهوع؟ راستی گفتید تهوع! نظر شما آقای کامو در مورد تهوع چیه؟
کامو_ نظری ندارم. کتابو خریدم هنوز نخوندم، دست رابرت گالیماره.
_ خوب شما همیشه یک نوع پوچی در کارهاتون هست و این غیر قابل انکاره، این پوچی برای چیه؟
کامو_ پوچیه دیگه، شما برین هی بگین پوچی به چند دسته تقسیم میشه، آقا جان پوچی پوچیه، شما منتقدا فقط می خواین حرف بزنین. ولم کنید آقا.
_آقای ساترار، نظر شما...
سارتر_ ساترار چیه؟ سارتر.
_ببخشید، ساترر...
سارتر_ بگو ساتور راحتمون کن دیگه.
_ خوب چیکار کنم اسمتون خیلی سخته، میتونم ژان صداتون کنم؟
سارتر_ بله.
_ خوب ژانی، چرا اگزیستانسیالیم؟ چرا اصالت وجودی؟
سارتر_ خوب این سورن، منظورم کیرکه گارده، اون شروع کرد، برین از اون بپرسین.
_ آقای کامو، با هیچ و پوچ و سارتر یه جمله بسازید؟
کامو_ سارتر و من از هیچی پوچی ساختیم.
_ کامو در مورد کتابات بگو، چطوره؟
کامو_ کتابای منو هر کی خونده، بدون معطلی به برج میلاد رفته و سقوط آزاد کرده.
_ جای خوشحالی داره که اینقدر تأثیر گذار بودن.
سارتر_ دروغ میگه. رماناش فقط حرفای فلسفی توشه، ژست فلسفی می گیره.
_ به هر حال اون یکی از بهترین هاست. در این که شکی نیست. راستی اینجا رو از کجا پیدا کردید؟ شنیده بودم همه ی کافی شاپا تعطیل شده ؟
کامو_ خوب دیگه.
_ بگذریم. آلبر تو نوبل گرفتی، میتونیم بگیم بزرگترین جایزه بود برات، وقتی رفتی بالا چه حسی داشتی؟
کامو_ هیچی، رفتم گرفتم. چون از این لوس بازیا که بعضیا در میارن اصلأ خوشم نمیاد. یعنی چی جایزه رو نگیری؟ پسش بدی؟ این جایزه رو بردم گذاشتم خونمون، کلی هم نگاهش می کردم. به هیچ جا هم هدیه اش نکردم.
_ کتابای مختلفی از تو چاپ شده، از ترجمه هاش راضی هستی؟
کامو_ راضی که هستم، فقط لطف کنن از رو فرانسه ترجمه کنن که یه وقت مفهومی اینور اونور نشه. چند تا داستان کوتاه خوندم از خودم واقعأ حالم بد شد. به هر جال دستتون درد نکنه.
سارتر_ اقا شما نمیخوای بزاری ما دعوامونو بکنیم؟
_ بفرمائید، من فکر کردم مشکلتون حل شد.
کامو_ نه بابا تازه شروع شده. میخوایم شرطبندی کنیم ببینیم تو اینجا وجود داری یا نه؟ قبل اینکه بیای هم سر این بود که اون دختره اون گوشه وجود داره یا نه؟
_ خوب حالا من هستم؟ یا نیستم؟
سارتر_ تفکر می کنی؟
_ بله.
سارتر_ پس هستی.
کامو_ چی چی رو تفکر می کنی؟ بگو ببینم، به وجودت شک داری؟
_ بله.
کامو_ پس هستی.
_ ها؟ هستم؟ یا نیستم؟
سارتر_ داد نزن. اینا اضطرابه، دچار اضطراب شدی. گارسون، گارسون آب بیار.
کامو_ نه بابا آب چیه؟ بیا این بیگانه رو بخون درست میشه.
سارتر_ نه نه اینو نخون، بیا تهوع رو بخون.
در همین هنگام، من با همان حال بدم بلند می شوم و از در کافی شاپ فریاد کنان بیرون می روم.
کافه داستان کلآ هر اثری که کیفیت مطلوب داشته باشد منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و شعر های خود را به ایمیل کافه داستان ارسال نمایید
مجموعه شعر "درها و کوچه" رضا مرادی اسپیلی ـ نشر ثالث ـ قیمت: ۱۲۰۰۰ ریال
مجموعه داستان "در کوچه های ما" آیدا مرادی ـ نشر شهروند ـ قیمت: ۱۰۰۰۰ ریال
. داستان کوتاه .
انگشت نما /چهل ام/حنجره ی لال/2۴ متر پایین تر/سگول/گلی
. فلش فیکشن .
. شعر .
باران/رویای هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصیان
. مقاله .
نشستن زیر درختان زیتون و چشیدن طعم گیلاس/كينه های ازلی در تاجر ونيزی
. ترجمه .
ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار/هفت شیوه برای نوشتن فلش فیکشن
. پرسه ها .