همهی بچههای شیفت شب و خدماتیها شامشون رو خورده بودن و یحیی مشغول بستن در غذاخوری بود، منم در ِ تعاونی رو که کنار غذاخوری بود بستم. قاسم و احمد پریدن عقب لندرور یحیی. من آرام آرام از کنار ماشین رد شدم و دستم رو براشون بالا بردم. یحیی گفت:« برسونمت آقا مهدی، هوا سرده.» گفتم:« نه میخوام پیاده برم، هوا بخوره به کلم.» گفت:« چیه باز میزون نیستی؟ چرا اینجا میمونی؟ آخه تا کی؟ برگرد شهر پیش زن و بچههات.» دستم را بالا بردم و به راهم ادامه دادم. تا قسمت کانکسها پیاده، یه چند دقیقهای راه بود. کانکس ِ من آخری بود، نزدیک اونی که توش یه میز پینگ پونگ و چند تایی وسایل بدنسازی بود، که همیشه ازش صدای بازی ِ پینگ پنگ به گوشم میرسید و وقتی می رفتم بگم بس کنین دیگه نصف شب که وقت بازی نیست کسی رو اونجا نمیدیدم. از لای در ِ نیمه باز که با تکون باد غیژ غیژ میکرد، میز خاک گرفتهای با دو تا راکت شکسته پیدا بود. یه زمانی بهش میگفتن اتاق ورزش. فقط همین دوتا کانکس چوبی بودن که از همه قدیمیتر بودن. توی راه متوجه صدایی از پشت سرم شدم. برگشتم، اما کسی رو ندیدم. چند قدمی که جلو رفتم دوباره برگشتم و دیدم سگهایی که توی منطقه آزاد گذاشته بودیمشون دنبال من راه افتادن. بی تفاوت به راهم ادامه دادم. صدای مینیبوس ِ مش رحیم رو از دور شنیدم. اومد و از کنارم رد شد و بوقی زد، منم دست تکون دادم. صدای شغالها از رو به رو به گوش میرسید و چشماشون زیر نور تیر چراغ برق میدرخشید. اول تعدادشون کم بود، اما بعد بیشتر شدن. حالا دیگه صدای پارس سگها هم از پشت سرم میاومد. یهو دیدم وایستادم وسط یه خیابون خاکی و یه طرفم چندتا سگ ِ عصبانی با پارس کردن و یه طرفم یه گله شغال با زوزههاشون دارن برای همدیگه خط ونشون میکشن. توی این همه سال این اولین باری بود که همچین صحنهای رو میدیدم، درست مثل درگیریهای خیابونی. یاد خاطره ای که یعقوب از اون دو تا کارآموز، سالها پیش برامون تعریف کرده بود و کلی خندیده بودیم افتادم. میگفت از توی تاریکی یه صدایی شنیده بودن و بعد یکیشون داد زده بود گرگ و جفتشون پا گذاشته بودن به فرار. اون که فرزتر بود مثل موشک میدوید و اون یکی که دیده بود به پاش نمیرسه پریده بود عقب وانت، و بعد که دیده بودن صدای پای یعقوب بوده کلی خجالت کشیده بودن. وقتی یعقوب اداشون رو موقع فرار کردن درمیآورد از خنده ریسه میرفتیم و خستگی از تنمون در میرفت. درگیری بین سگها و شغالها داشت بالا میگرفت. ظاهرا ً هر دو گروه متوجه من بودن و شاید درگیریشون سر من بود. خیلی آروم خودم رو عقب کشیدم و سگها جلوتر اومدن و اونقدر بلند بلند پارس کردن تا شغالها با کشیدن ِ چندتا زوزه متفرق شدن و رفتن.
کانکس ِ من دو تا اتاق داره که در ِ اونا مقابل همدیگه است که بوسیلهی راهرویی به هم وصل میشن. داخل راهرو دو تا اتاقک که یکی حموم داره با آبگرمکن برقی و دیگری آشپزخونه است با یخچال و ظرف شویی و گاز دو شعله که به یه کپسول وصل شده. بیشتر از نصف سالهای زندگیام رو اینجا، توی یه معدن زغال سنگ، وسط بیابون، گذروندم و زن و بچهام صد کیلومتر دورتر از من توی خونهای خیلی بزرگتر از اینجا، داخل شهر زندگی میکنن و شاید این تفاوت، روحیهی ما رو اون طور ساخته باشه که باعث شده ما برای هم غیر قابل تحمل بشیم. رفتم داخل و وارد اتاق سمت راستی شدم و همون جا روی زمین، کنار بخاری دراز کشیدم و یه نخ سیگار تیر کوچیک روشن کردم. فقط من بودم که کانکسم تلویزیون نداشت، خودم نمیخواستم داشته باشم. گاهی میرفتم توی کانکس نماز خونه که شبها همیشه خالی بود و با تلویزیونی که اونجا بود یکم ور میرفتم و چند دقیقهای سرم رو گرم میکردم. توی زمستون نمازخونه سردتر از بقیهی کانکسها بود، اما خلوت خوبی داشت و کسی نمیاومد در بزنه و یه چیزی ازت بخواد یا بیاد بشینه باهات حرف بزنه. ما که خدماتی بودیم مثل معدنچیها فعالیت نداشتیم که شب خسته و داغون سرمون رو بذاریم روی بالشت و بریم. آقا مهندس، خدا پدرش رو بیامرزه، که بعد از اون جریان سرپرست معدن شد، توی این سالها خیلی به وضع معدن رسیدگی میکنه. وقتی دید من فوق دیپلم دارم اولش گفت ادامه تحصیل و بعد که دید دیگه اصرارش بیفایدهاست گفت تو که انقدر توی این تعاونی وقت خالی داری، کتاب بخون تا کمتر فکر و خیال کنی، تنهاییتم پر میکنه.الآن دیگه سرگرمیه اصلیم کتاب خوندنه.
سیگارم تموم شده بود و خوابم برده بود، که با صدای باز شدن در بیدار شدم. بیرون بارون تندی میبارید، امسال حال و هوای کویر با سالهای پیش خیلی فرق داره. الآن سی سال بیشتره که اینجوری بارون نیومده. این چند روزه همش بارون میباره و آب از درز کانکس میاد تو و همهی زندگیم رو خیس و کثیف کرده. سایهای داخل راهرو شد و به اتاق سمت چپ رفت. هرچه گفتم کیه جوابم رو نداد. دویدم دنبالش که دیدم رفت و نشست روی تخت. چراغ را روشن کردم. سرش پایین بود، گفتم: بابا بازم تویی؟ مگه قرارنشد دیگه نیای و بذاری من یه مدت با خودم تنها باشم؟
پدرم گفت: تو الآن سی و پنج ساله که تنهایی. وقتی روی تختِ توی خونت کنار زنت خوابیدی، یا کنار بچههات که نشستی، یا توی همون مغازه که صبح تا شب میشینی، تنهایی. فقط این منم که میتونه تنهاییت رو پر کنه؟.
گفتم: تو از اون موقع تاحالا تکون نخوردی، ولی من پیر شدم، با یه پای علیل. از کار توی معدن رسیدم به شاگرد مغازگی، اونم توی این بیابون، جایی که تو رو ازم گرفت و زندگیم رو تباه کرد. این همه سال هی اومدی سراغم زجرم دادی، دقم دادی که چی؟ که بگی برام بزرگی کردی؟ که بگم شونههای من جای خالیه دستات رو احساس میکنه؟ یا بگم من جای خالیه شونههای تورو احساس میکنم که منو روی پشت خودت بگیری.
با بغض و فریاد گفتم:« بهت گفته بودم تو دیگه بابام نیستی. فقط یه بار بابام بودی، همون شب که با بدن خستت منو به دنیا آوردی، چون تو رو خیلی کم میدیدم و هیچ وقت خونه نبودی. ولی الآن اعتراف میکنم که تو بابام بودی اما نه یه بار، دوبار. بعد از اون انفجار من رو روی پشت خودت گذاشتی و با بدن خستت که خون و عرق از اون میچکید دوباره من رو به دنیا آوردی و بعد روی زانوهات افتادی و در اثر مسمویت تموم کردی. چون هی ماسک اکسیژنت رو به من میدادی و خودت کمتر استفاده میکردی.»
پدر: بیست سالت بود، بهت گفتم بچه، من رو ببین، آیندهی خودت رو هم ببین.گفتی من زن میخوام، زندگی خرج داره، با لیسانسش هم کار گیر نمیاد چه برسه به فوق دیپلم، گفتی پولش خوبه. گفتم تو فقط گوش کن، من حرف میزنم. اما هرچی گفتم گوش نکردی و کار خودت رو کردی. نگفتم اگه خدا بهت رحم کنه به سن من برسی دست کم یا چهار تا انگشت نداری، یا پات میشله، یا درد ریه امونت رو میبره، و مگه خدا خیلی خیلی بهت رحم کنه که سالم بمونی؟ نگفتم من دو شیفت کار میکنم تا تو بگردی یه کاری پیدا کنی؟ گفتم میرم با پدر دختره حرف میزنم برات نشونش میکنم. گفتی تو بابام نیستی. حالا من چه کنم برای تو؟ دیگه چیزی دست من نیست.
پدرم با صدای بلند فریاد کشید:« دیگه دستم به هیچ جا بند نیست.»
بعد پدر بغضش ترکید و گریه افتاد. دلم براش سوخت و وقتی فهمیدم برای من گریه میکنه بیشتر دلم براش سوخت. دیگه دلم برای خودم نمیسوخت، از اون روز، ته تونل چهارم نزدیک کارگاه استخراج. رفتم کنارش روی تخت نشستم
- : خودت رو ناراحت نکن. من اگه با تو حرف نزنم دردم رو به کی بگم؟ به این بچهها که هر کدوم یه کوه درد و غم دارن؟ خودت برگشتی، خودت هی بر میگردی. من چه تقصیری دارم؟ بی کس شدم. زنم خیلی ساله که دیگه حوصلهام رو نداره، بچههام هم انگار از ریختم بدشون میاد یا شاید از بی حوصله گیهای من و مادرشون، وقتی که منو میبینه، فراری هستن.
پدر: این همون محبوبه است که به خاطرش توروی بابات وایستادی و اومدی وردست من و شدی معدنچی. یادته اون روز نقشه برداره بند کرده بود بهت که چرا اومدی تو این کار، مگه بابات رو نمیبینی؟ صدای سرفههاش رو نمیشنوی؟ به منم خیلی گفت. گفتم به خدا از بس بهش گفتم زبونم مو در آورده. فکر کردی معدن همه روزش مثل همه، اما بی خبر بودی از همچین روزایی.
- :من چه میدونستم معدن زغال حفرهی گازی داره؟ تقصیر یعقوب بود، مگه نمیدونست حفرهی گازی علامت داره؟
پدر: بیچاره کارآموزا، بیچاره خونوادههاشون، بدبخت پدراشون.
- : نقشه برداره هم جوون بود.
پدر: دستیارش هم همین طور. به جز من و سید بقیه سنی نداشتین. یعقوب هم تازه بچهی دومش به دنیا اومده بود. چی کشید زنش با دو تا بچهی کوچیک؟
- : یعقوب بهت گفت بیا یه نگاه به اینجا بنداز، یکم مشکوکه، مته تو زغال گیر میکنه.
پدر: گفتم دست نگه دار بیام ببینم. اما صبر نکرد. صدوپنجاه هزار متر مکعب گاز متان فوران کرد، با چندهزار تن زغال سنگ آوار شدن روی سرمون. اما من همون جا کارم تموم شد. این من نبودم که تو رو روی شونه هاش آورد بیرون.
من که شوکه شده بودم گفتم: این امکان نداره. من یادمه خودت بودی، من رو بلند کردی و روی شونههات گذاشتی. خودت بودی با بدنت و خون و عرق نشسته به اون من رو به نور رسوندی. وقتی گرمای خورشید رو احساس کردم تو روی زانوهات نشستی و بعد به سختی نفس کشیدی.
پدر: ولی تو خودت بیرون اومدی، تنهایی. مگه گزارش سانحه رو نخوندی؟ اونجاست توی کشوی پایینی. برشدار و بخونش، شاید یادت بیاد.
با عجله رفتم سراغ کشو و بیرون آوردمش و خالیش کردم. از لای یه پوشهی قرمز چند برگ کاغذ پیدا بود که بهم منگنه شده بودن. برش داشتم و شروع کردم به خوندن با صدای بلند که پدرم هم بشنوه و بفهمه که اشتباه میکنه.
- : گزارش حادثهی انفجار حفرهی گازی همراه با تصاعد آنی گاز ... چهار کارگر در انتهای تونل چهارم در محل کارگاه استخراج مشغول کار بودهاند که دو کارآموز هم همراه آنها بوده و دو نقشه بردار هم مشغول نقشه برداری از معدن بودهاند. اما هیچ گونه گازسنجی توسط خودشان یا مأمور ایمنی انجام نشده است. بعد از مدتی انفجار حفرهی گازی انجام شده و همگی به جز یک کارگر، یا در اثر فوران گاز و ریزش زغال سنگ و یا به علت خفگی فوت میکنند. البته مقداری از لباس و لبهی کلاه بعضی از افراد علائم سوختگی مختصری هم داشته که حاکی از آن است که انفجار محدود گاز نیز صورت گرفته.... تنها کارگری که سالم مانده به گفتهی خودش در محل حادثه نبوده و بیان نموده که پیش از حادثه خودش علائمی را مشاهده کرده اما به علت بی توجهی به سرکارگر گزارش نداده و بی اطلاع سرکارگر به سمت بیرون در حرکت بوده که بعد از حادثه به سرعت از ماسک مخصوصی که همراه خود داشته استفاده کرده و توانسته خود را به بیرون از معدن برساند.
من عصبانی بودم و فریاد میکشیدم و صدام به شدت میلرزید: اما این دروغه. من اصلا ً چیزی ندیدم. من روحم هم خبر نداشته. تو که یادته من اونجا بودم کنار تو و بقیه؟ بگو که من هم اونجا بودم. بگو تو بیرونم آوردی.
پدر، من رو که در مقابلش زانو زده بودم بلند کرد و روی صندلی نشوند. و با صدایی آروم گفت: تو همیشه این طور تصور میکردی که من نجاتت دادم، چون فکر میکردی اگر این اتفاق میافتاد معنیش این بود که من تو رو بخشیدم، به خاطر اشتباهی که کردی و به خاطر بی دقتیت که حتما ً تو فکر محبوبهت بودی. اما این من نیستم که باید تو رو ببخشه. همهی ما تو رو بخشیدیم. این خودت هستی که باید خودت رو به خاطر اشتباهی که کردی ببخشی، کاری که توی همهی این سالها نکردی و اونقدر غرق این اشتباهت بودی تا اون روز که بهت گفتن کابلهای واگن باربری باید روغن کاری بشن، باز هم بی توجهی کردی و روغن کاریشون نکردی و کابل پاره شد و واگن پر از زغال توی سرازیری اومد پایین و کوبیدت به دیوار ته تونل.
_: پام رو جوری خرد کرد که دیگه نمیشد کاریش کرد.
پدر: اما بدون، اشتباه تو کاری نبود که کردی، کاری بود که انتخابش کردی. تو به درد این کار نمیخوردی.
من اشتباه بزرگی انجام دادم که نتونستم به خاطرش خودم رو ببخشم. شاید اگه میتونستم، اون بلا به سر پام نمیاومد. شاید هنوز محبوبه دوستم داشت و من، عاشق اون و بچههامون بودم و دیگه این جا زندگی نمیکردم که مدام پدرم رو ببینم، یعقوب که مسخره بازی در میآره و سید که داره میخنده، نقشه بردارا که این طرف و اون طرف منطقه میبینمشون که دارن نقشه برداری میکنن و صدای پینگ پونگ بازی کردن کارآموزا رو نمیشنیدم و همینطور کارت کشیدنهای صبح و ظهر و شبشون رو که میخواستن دوشیفته وایسن که بتونن زودتر برگردن خونهشون، نمیدیدم.
این زندگی برای من جهنمیه که برای مجازات خودم ساختمش. خودم شاکی بودم، خودم حکم کردم و خودم هم تقاصش رو پس میدم.
تهران
بهمن 86
کافه داستان کلآ هر اثری که کیفیت مطلوب داشته باشد منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و شعر های خود را به ایمیل کافه داستان ارسال نمایید
مجموعه شعر "درها و کوچه" رضا مرادی اسپیلی ـ نشر ثالث ـ قیمت: ۱۲۰۰۰ ریال
مجموعه داستان "در کوچه های ما" آیدا مرادی ـ نشر شهروند ـ قیمت: ۱۰۰۰۰ ریال
. داستان کوتاه .
انگشت نما /چهل ام/حنجره ی لال/2۴ متر پایین تر/سگول/گلی
. فلش فیکشن .
. شعر .
باران/رویای هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصیان
. مقاله .
نشستن زیر درختان زیتون و چشیدن طعم گیلاس/كينه های ازلی در تاجر ونيزی
. ترجمه .
ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار/هفت شیوه برای نوشتن فلش فیکشن
. پرسه ها .