Contact | cafedastan@gmail.com

پناهی، راهی، جایی/سرمقاله/علیرضا اجلی
  

 شماره نهم نشریه کافه داستان را در حالی منتشر می کنیم که دلمان از این زمانه سخت شکسته است.


ادامه‌‌ی مطلب
بررسی زندگی و آثار آلبر کامو/مقاله/سهند سرحدی
  

 آلبر کامو هنگام جنگ جهانی وارد نهضت مقاومت فرانسه شد.ک وی در مجله ی کومبا نقش سر دبیری را پذیرفت و در آن جا مقالاتی آتشین منتشر کرد. در یکی از مقالات معروف کومبا در باب تعهد انسانی نوشت: (( شاید به عنوان هنرمند نیازی نباشد که ما در امور عصر خود دخالتی داشته باشیم؛ اما به عنوان انسان چرا. ))


ادامه‌‌ی مطلب
آشتی کنان سارتر و کامو/یادداشت/علیرضا اجلی
  

 کامو و سارتر دور میزی در یک کافی شاپ نشسته اند و من کاملأ ناگهانی به سمت آنها می روم و دوست دارم که با آنها صحبتی داشته باشم. کنار آنها می نشینم و کامو و سارتر در حالی که دارند با هم دعوا می کنند من را میبینند.


ادامه‌‌ی مطلب
آلبركامو و دغدغه های آدم اول/مقاله/عليرضا ذيحق
  

  آلبر کامو که در سال 1957 جایزه ی نوبل ادبی را به دلیل خلق آثاری که در آنها به طرح مشکلات باطن بشری در عصری نو می پرداخت دریافت کرده بود  در کتاب آدم اول هم که در سه سال آخر زندگی اش مشغول آفرینش آن بود، همچنان انسانگرا و جویای عدالت است .


ادامه‌‌ی مطلب
نگرشی بر شخصیت ادبی و اجتماعی آلبر کامو با تکیه بر رمان بیگانه/مقاله/طلوع
  

 ((وظیفه‌ی انسانی ما کشف اسراری است که روانهای آزاده را از چنگال اضطراب دائم برهاند. وظیفه‌ی ما دوختن پارگی و قابل تصور گردانیدن عدالت در جهانی چنین آشکارا ستمگر، و نمودن چهره ی بهروزی به مللی است که گرفتار بلای این قرن گشته اند . البته رسیدن به این مقصود مستلزم تلاش فوق طاقت ، یعنی کوششی که دیرتر به ثمر می رسد . همین و بس.))

آلبر کامو


ادامه‌‌ی مطلب
اهميت حفظ و گسترش زبان فارسی - بخش دوم/مقاله/فرهاد عرفانی
  

روشنفكران ما بايد اين نكته را عميقأ درك كنند كه (( ملت سازی)) سياست راهبردي استعمار فرانوين در سلطه بر جهان است ! اين سياست از دو طريق فروپاشي ملل كهن با فرهنگهاي غني و گسترده و همچنين ايجاد ملل بي هويت و بي تاريخ جديد ؛ خرد، همچون جمهوري هاي تازه تأسيس در يوگسلاوي و شوروي سابق، و يا كثير و ناهماهنگ، همچون اتحاديه اروپا است!


ادامه‌‌ی مطلب
و این عاقد لعنتی... /یادداشت/آران غریب پور
  

 اما چیزی که برای من واضح و مبرهن است، ایرانیان عاشق مثله شیرین و فرهاد، شیرین و خسرو، خسرو و لیلی، فرهاد و لیلی و همین طور به شکل ضربدری، به مانند امروزی ها نبودند.


ادامه‌‌ی مطلب
تندیس سرخ/داستان کوتاه/پریسا عظیم زاده
  

 گفتی: «درس؟! نه، توی پاریس کسی درس نمی خونه. آرایشگری یاد گرفتم.» من زیر لب گفتم: «ترجیح می دادم در پاریس فلسفه بخوانم تا در مارسی پزشکی.»


ادامه‌‌ی مطلب
در سر من چیزی نیست به جز ذرات غلیظ خون/داستان کوتاه/سمیه یحیایی
  

 روی نیمکت نشسته ایم، برف شروع به باریدن کرده، برگی روی زمین چندبار غلت می خورد. به چیزی فکر نمی کنم؛ فقط خودم رو، توی آغوش بغل دستی رها کرده ام. گوشش رو که خیلی یخ کرده رو پیشونیم می کشونه. منتظره مثل کسی که می خوان بچه اش رو بیرون بیارن.

من هیچی نمی گم، طوری روی نیمکت لَم داده ام؛ که شبیه زنهای حامله به نظر میام!

_ بگو نمی خواد طفره بری.

_ ساعت چنده ؟

_ چرا می پرسی؟

_ می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟


ادامه‌‌ی مطلب
بهش گفتم تو دیگه بابام نیستی/داستان کوتاه/مصطفی طباطبایی
  

 همه‌ی بچه‌های شیفت شب و خدماتی‌ها شامشون رو خورده بودن و یحیی مشغول بستن در غذاخوری بود، منم در ِ تعاونی رو که کنار غذاخوری بود بستم. قاسم و احمد پریدن عقب لندرور یحیی. من آرام آرام از کنار ماشین رد شدم و دستم رو براشون بالا بردم. یحیی گفت:« برسونمت آقا مهدی، هوا سرده.» گفتم:« نه می‌خوام پیاده برم، هوا بخوره به کلم.» گفت:« چیه باز میزون نیستی؟ چرا اینجا می‌مونی؟ آخه تا کی؟ برگرد شهر پیش زن و بچه‌هات.»


ادامه‌‌ی مطلب
از جنس آب: آبی/داستان کوتاه/حمید الیکاهی
  

 خورشید توی آسمان دیده نمی شد. پنجره های تمام ساختمان ها بسته بود. مغازه ها تک و توک باز بودند. ماشین نقره ای رنگ تازه شسته شده ای به آرامی میدان را دور زد و مستقیم از خیابان دست راستی ام بالا رفت.


ادامه‌‌ی مطلب
ناگهان چه زود دير می شود/داستان کوتاه/سینا آذرم
  

 عصبی بود ، خیلی عصبی ... یه قرص آرام بخش با ۲ لیوان آب خورد و روی تختش دراز کشید ... کمی غلط زد تا اینکه بالاخره خوابش برد ... یه لحظه حالش بد شد ... اُق زد و بالا آورد ...


ادامه‌‌ی مطلب
صدای نازک زنانه/داستان کوتاه/مهدی علاقه مند
  

 یوسف سمندی مثل هرروز سر ساعت پنج عصر، بعد از دو ساعت اضافه‌کاری در اتاق بایگانی را قفل کرد، کلیدش را به نگهبان اداره داد و کارتش را با دقت از شیار دستگاه ساعت‌زن عبور داد و چهل دقیقه بعد به خانه رسید. اما اصلا" انتظار نداشت نیم ساعت بعد صدای زنگ تلفن چرت بی‌وقتش را پاره کند. آن‌طرف خط برای اولین بار صدای نازک زنانه‌ای به اسم کوچک‌ صدایش کرد.


ادامه‌‌ی مطلب
چهار داستانک از افشين عموزاده ليچایی
  

 طناب را كه محكم كرد ديگر لباسها خشک شده بود. اين چه رسم زندگی است جايی نيست تا عقايدت را پهن كنی.


ادامه‌‌ی مطلب